بیست و نه شب از شصت و چهار روز گذشته که تنهایی زندگی میکنم و سی و پنج روز مونده
ولی دیگه دلم نمیخواد تا ابد پامو بذارم تو خونه دوست دارم همیشه بمونم همینجا
سختی خوابگاه و ترجیح میدم از عذاب روحی
مامانم زنگ زده میگه ناراحت نمیشی خواهر کوچیکترت میخواد ازدواج کنه گفتم معلومه که ناراحت نمیشم ولی آخه مگه اون بچه که تازه بیست سالش شده توانایی تشخیص درست و غلط و داره
به هر حال من گفتم مشکلی ندارم و واقعا هم ندارم ولی خدا بخیر کنه تیکه و کنایه های فامیل و بعداز این ماجرا که دهنم سرویسه دیگه
یه وقتایی دیگه دلم نمیخواد به زندگی ادامه بدم
بعد تماس مامانم دچار پنیک شدم تپش قلب و افت فشار گرفتم تو راه برگشت از سلف بودم و واقعا خدا بهم رحم کرد که تونستم خودمو به خوابگاه برسونم و وسط راه حالم بهم نخورد
اما وقتی برگشتم حال خرابم از دید بقیه دور نموند و متاسفانه اشکام اجازه نداد که آبرومو حفظ کنم ولی اونقدر شعور داشتن که آرومم کنه و کنجکاوی نکنم
نمیدونم دیگه چی میشه ولی سعی میکنم هنوزم به این دنیا امیدوار باشم
امشب و با درد شدید قلب و فلج شدن دست چپم با یه پرانول میگذرونم ولی مطمئنم خدا این روزا رو جبران میکنه
بیست و هشت روز از شصت و چهار روز گذشته و سی و شش روز مونده
این شمارش برای این بود که میخواستم شب یلدا برم خونمون اما برنامه هام به هم ریخته و ممکنه زودتر برم برای انجام یه سری کار اداری
از اینکه برنامم بهم ریخته کلافم
درس ها سخته مثل خنگا میرم سرکلاس استادان توقع دارند همین ترم اول مقاله بنویسم و کمی راهنمایی نمیکنن خستم و بریدم اما نمیدونم پناه ببرم به کی و درد و دل کنم
به مامانم زنگ میزنم پنج دقیقه حرف میزنم انقدر با حرفاش دلمو میشکنه که پنج ساعت ذهنم درگیره امروز بعد تلفنی حرف زدن باهاش به بهونه حموم رفتن و یک ساعت زیر دوش گریه کردم ولی سبک نشدم
با اینکه دلتنگم ولی دلم نمیخواست زودتر برم چون حس میکنم مامانم از حضورم تو خونه راضی نیست و هر بار بهش زنگ میزنم میگه نیا در صورتی که بقیه مامانا زنگ میزنن و اصرار دارن که زودتر برگردند خونه و دلتنگ بچشون میشن
اینم شانس من از زندگیه که نه تو خونه خودم پذیرفته شدم و نه تو محیطی مثل خوابگاه میتونم زندگی کنم شاید نبودنم برای این دنیا بهتر باشه
قبلاً میگفتم شاید بودنم اذیتش میکنه ولی باز هم خودمو قانع میکردم که اینجوری نیست مگه میشه مادری از نبودن بچش خوشحال بشه اما الان دیگه دارم باور میکنم اما بازم مثل احمقا خودمو گول میزنم که شاید به خاطر راحتی من این حرف و میزنه
اما من تصمیم گرفتم بپذیرم که مادرم مثل بقیه مادرها نیست نمیتونه دوسم داشته باشه یا حداقل نمیتونه ابرازش کنه پس به جای اینکه هر روز برای این موضوع غصه بخورم میخوام بپذیرم و بگذرم
بیست و چهار شب از شصت و چهار شب گذشته و چهل شب مونده
زندگی تو محیط اجتماعی خیلی خوبه و آدم و بزرگ میکنه
اما خوابگاه دیگه خیلی اجتماعیه من به عنوان یک انسان اختیار زندگی خودم و ندارم و تو همه مسائل زندگیم دخالت میشه
نمیتونم نیم ساعت با خودم خلوت کنم و نمیتونم با تمرکز و اعصاب راحت درس بخونم احساس میکنم همچنان از زندگی عقبم
دلم یه زندگی نرمال و آدمیزادی میخواد نه اینکه هر بار برای تغییر و قرار از موقعیت فعلی به فکر مسیر جدید باشم
امشب قسمت آخر از یاد رفته رو دیدم چقدر دلم گرفت از آخر فیلم
زندگی یه احساس قشنگ یه دوست داشتن و دوست داشته شدن به من بدهکاره
بیست و دو شب از شصت و چهار شب گذشته و چهل و دو روز مونده
امشب ساعت ۸ زنگ زدم بین مامانم چون میدونستم باغ بودن فصل برداشت محصوله
میخواستم حالشو بپرسم خسته نباشید بگم که با به صدای خوابالو و اخلاق بد مواجه شدم حتی جوابمو نمیداد
گفتم اگه میخوای برو بخواب بعد زنگ بزن صحبت کنیم و اونم بدون هیچ حرفی قطع کرد
از زنگ زدم پشیمون و بغضی شدم یعنی حتی با خودش فکر نکرد شاید بچش تو شهر غریب مشکلی واسش پیش اومده که این تایم زنگ زده از لحن و برخوردش ناراحت شدم ولی گفتم اشکالی نداره خسته بود بعد زنگ میزنه ولی دیگه زنگ نزد
دیشبم به بابام زنگ زدم سر شب خواب بود اونم زود قطع کرد دیگه حتی روزا هم زنگ نمیزنن بپرسن زندم یا مرده
گاهی حس میکنم اونقدر که من برای خانوادم هستم اونا نیستن
اگه اونا فراموشم کردن منم فراموش میکنم
چهل و چهار روز از شصت و چهار روز مونده
خستم روحم مچاله شده دلم خونه میخواد یه روز آرامش و یه شب با خیال راحت خوابیدن میخواد
ولی باید ساخت باید زندگی کرد باید مدیریت کرد روزا میگذره و تموم میشه یه روز دلتنگ این شبا میشم
امشب رفتیم بیرون و داخل شهر
در مسیر برگشت اسنپ نزدیک بود ما رو به چوخ بده
همون لحظه فکر کردم ممکنه در یک لحظه همه این نگرانی ها تموم بشه همه این امید و آرزوها پوچ بشه پس قدر لحظه هامو بدونم و لذت ببرم زندگی میگذره تموم میشه بذار با آرامش بگذره تموم کن این اورتینک مسخره رو ...
تمومش کن دختر تو همین الانم خیلی جلوتر از بقیه ای
چشم به هم زدم یک چهارم تایم گذشت
شانزده روز از شصت و چهار روز گذشت و چهل و هشت روز دیگه مونده
من همچنان از زندگی دانشجویی راضیم ولی چون دانشگاه خارج از شهره هنوز نتونستم شهر و بشناسم و تنهایی رفتن سختمه
کل تایمم تو خوابگاه میگذره و حس میکنم این کمی افسردم کرده ولی خودم و با درسا سرگرم میکنم
به خودم که نمیتونم دروغ بگم دلم خلوت خودمو میخواد اما اینجا خلوتی ندارم
دلم میخواد برم خونه تو تاریکی و تنهایی خودم یه شب تا صبح جلوی تلویزیون دراز بکشم و فیلم ببینم
یا اینکه یه شب دوباره با مامانم الکی و بی هدف بریم تو خیابون بچرخیم و آخرش خسته و کوفته برگردیم خونه
دلم اتاق خودمو میخواد قلمرو شخصی و تمیز خودم
دلم بازی کردن با گربه هامو میخواد
فکر نمیکردم این چیزا واسم حسرت بشه اما شده
دوست دارم برم و لذت ببرم خیلی بیشتر از گذشته
دلم میخواد بریم خونه یکی از فامیلا و تا صبح غیبت کنیم و دلمون سبک بشه
دلم جمع خانوادگی میخواد اما با اونایی که دوستشون دارم
سیزده شب از حضور من در اتاق ۳۱۳ میگذره ولی واسم اندازه یک سال گذشته
پنجاه و یک روز از شصت و چهار روز مونده
تنهایی زندگی کردن سخته اینکه حالم بد باشه و نتونم به کسی پناه ببرم اینکه حتی نمیتونم یه قطره اشکی بریزم که مبادا مجبور باشم به بقیه علتشو توضیح بدم
دلم نمیخواد برگردم خونه ولی اینم اون چیزی نبود که میخواستم دلم زندگی مستقل میخواد خونه شخصی خودم و میخوام حتی اگه یه اتاق کوچیک باشه
دلم شغل میخواد که دستم جلوی بقیه دراز نباشه و مشغول باشم و به چیزای الکی فکر نکنم
دلم میخواد تو کلاس درسم خوب باشه و حداقل بعد این همه زحمتی و هزینه شرمنده خانوادم نشم ولی احساس میکنم هیچی از درست نمیفهمم
نگرانم و نمیدونم آخر این دو سال چی میشه دلیلش هم مشخصه هیچ شغل و آینده ای ندارم و اضطراب این افکار مزاحم دیوونم میکنه
امشب با مامانم حرف زدم و صحبتمون کشیده شد به دو ماه آینده که قراره برم خونه
نمیدونم چرا از حرفاش این وایب و گرفتم که دلش نمیخواد کلا برگردم اصلا هدفم از درس خوندن هم این بود که زیاد به تو خونه موندنم علاقه ای نداشت میخواستم زیاد جلوی چشمش نباشم اما نمیدونستم کلا دور انداخته میشم
حتی اونایی که ازدواج میکنن و زندگی مستقل دارن حداقل ماهی دو بار میرم خونه مامان باباشون ولی من که هنوز دختر اون خونم این حق و ندارم
اومدم که دور باشم و فراموششون کنم اما دلتنگم
اومدم که دلتنگم بشن اما بیشتر مایل به نبودم شدن و از شرایط راضین
به قول اون آهنگه که میگه: رفتم دلت تنگ بشه سنگ شد
به رسم هر شب مینویسم پنجاه و چهار روز مونده از شصت و چهار روز
اما شاید این شصت و چهار روز بشه صد روز خدا رو چه دیدی شاید هم بیشتر شد شاید همیشگی شد
دنبال مسیری هستم که بعد اتمام درسم یه جای دور مشغول به کار بشم سرگرم بشم و باز مجبور نباشم برگردم اونجا
زمان از دستم در رفته روزا تند تند میگذرن نمیگم همه چی خوبه ولی بد هم نیست
پنجاه و پنج روز از شصت و چهار روز مونده
آدمهای جدید هم اتاقم شدن که هم فازم نیستن ولی تا الان با هم سازش داشتیم
دیشب برای یاد گرفتن مسیرهای مختلف خارج دانشگاه با دوستام رفتم بیرون با اینکه میدونستن خجالتیم و با وجود پسرا معذب میشم اما دوست پسر یکی از اونا هم اومد
تحمل فضا سخت بود اما رفتار بدی نداشتم امروز دوستم میگه دوست پسرش گفته که چقدر دوستت مودب و محترم بود
آدمای خوبی هستن بهم احترام میذاره و مهربونن ولی چه کنم هم فاز نیستیم اونا اهل دود و دم و مشروب و پارتی و مسافرتهای مختلط و من یه بچه آروم و دور از اینها
پنجاه و هشت روز از شصت و چهار روز مونده
حالم خوبه
امشب زنگ زدم به مامانم و گفتم چقدر اینجا اعصابم راحته واقعا شرایط از خونه بهتره
زندگی بدون جنگ اعصاب و تجربه میکنم و تازه مفهوم سلامت روان و درک میکنم
قطعا بعد از تموم شدن دریم تذجیحم باز هم زندگی مستقل خواهد بود اما دلم برای خانوادم هم تنگ میشه