دهمین شب تنهایی...
 

امشب با مامانم حرف زدم و صحبتمون کشیده شد به دو ماه آینده که قراره برم خونه

نمی‌دونم چرا از حرفاش این وایب و گرفتم که دلش نمیخواد کلا برگردم اصلا هدفم از درس خوندن هم این بود که زیاد به تو خونه موندنم علاقه ای نداشت میخواستم زیاد جلوی چشمش نباشم اما نمی‌دونستم کلا دور انداخته میشم

حتی اونایی که ازدواج میکنن و زندگی مستقل دارن حداقل ماهی دو بار میرم خونه مامان باباشون ولی من که هنوز دختر اون خونم این حق و ندارم

اومدم که دور باشم و فراموششون کنم اما دلتنگم

اومدم که دلتنگم بشن اما بیشتر مایل به نبودم شدن و از شرایط راضین

به قول اون آهنگه که میگه: رفتم دلت تنگ بشه سنگ شد

به رسم هر شب می‌نویسم پنجاه و چهار روز مونده از شصت و چهار روز

اما شاید این شصت و چهار روز بشه صد روز خدا رو چه دیدی شاید هم بیشتر شد شاید همیشگی شد

دنبال مسیری هستم که بعد اتمام درسم یه جای دور مشغول به کار بشم سرگرم بشم و باز مجبور نباشم برگردم اونجا

 دوشنبه پنجم آبان ۱۴۰۴  22:16  دختر بهار
آذر ۱۴۰۴
آبان ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
اردیبهشت ۱۴۰۴
شهریور ۱۴۰۱
مرداد ۱۴۰۱
تیر ۱۴۰۱
خرداد ۱۴۰۱
اسفند ۱۴۰۰
دی ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
مهر ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
مرداد ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
اردیبهشت ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۷
دی ۱۳۹۷
آذر ۱۳۹۷
مهر ۱۳۹۷
شهریور ۱۳۹۷
مرداد ۱۳۹۷
کلیه حقوق و امتیازات این سایت متعلق به دختر سرزمین بارانی می باشد .

آمارگیر وبلاگ


دانلود آهنگ