بیست و هشت روز از شصت و چهار روز گذشته و سی و شش روز مونده
این شمارش برای این بود که میخواستم شب یلدا برم خونمون اما برنامه هام به هم ریخته و ممکنه زودتر برم برای انجام یه سری کار اداری
از اینکه برنامم بهم ریخته کلافم
درس ها سخته مثل خنگا میرم سرکلاس استادان توقع دارند همین ترم اول مقاله بنویسم و کمی راهنمایی نمیکنن خستم و بریدم اما نمیدونم پناه ببرم به کی و درد و دل کنم
به مامانم زنگ میزنم پنج دقیقه حرف میزنم انقدر با حرفاش دلمو میشکنه که پنج ساعت ذهنم درگیره امروز بعد تلفنی حرف زدن باهاش به بهونه حموم رفتن و یک ساعت زیر دوش گریه کردم ولی سبک نشدم
با اینکه دلتنگم ولی دلم نمیخواست زودتر برم چون حس میکنم مامانم از حضورم تو خونه راضی نیست و هر بار بهش زنگ میزنم میگه نیا در صورتی که بقیه مامانا زنگ میزنن و اصرار دارن که زودتر برگردند خونه و دلتنگ بچشون میشن
اینم شانس من از زندگیه که نه تو خونه خودم پذیرفته شدم و نه تو محیطی مثل خوابگاه میتونم زندگی کنم شاید نبودنم برای این دنیا بهتر باشه
قبلاً میگفتم شاید بودنم اذیتش میکنه ولی باز هم خودمو قانع میکردم که اینجوری نیست مگه میشه مادری از نبودن بچش خوشحال بشه اما الان دیگه دارم باور میکنم اما بازم مثل احمقا خودمو گول میزنم که شاید به خاطر راحتی من این حرف و میزنه
اما من تصمیم گرفتم بپذیرم که مادرم مثل بقیه مادرها نیست نمیتونه دوسم داشته باشه یا حداقل نمیتونه ابرازش کنه پس به جای اینکه هر روز برای این موضوع غصه بخورم میخوام بپذیرم و بگذرم