سومین شب هم گذشت
شصت و یک روز از شصت و چهار روز مونده
دلتنگی هنوزم هست اما باهاش کنار اومدم
فردا کلاسم شروع میشه و خیلی استرس دارم از شدت استرس دلدرد و دلپیچه دارم اما با یه مسکن و آرامبخش فردا حالم خوبه
زندگی آروم در جریانه و راضیم
امیدوارم درست ها آسون باشه و بتونم باهاشون کنار بیام
این روزا از هر لحظه عکس میگیرم شاید تکرار این روز ها به روزی واسم حسرت بشه و باز به سرم بزنه تجربش کنم(دارم پیشگیری میکنم)
فکر نمیکنم دلم بخواد دکتری بگیرم ولی اگر یک درصد هم بخوام ترجیح میدم به جای زندگی تو خوابگاه تو شهری درس بخونم که قراره زندگی کنم زندگی خوابگاهی برای من چندان مناسب نیست
خدایا فردا مواظبم باش کمک کن روز عالی داشته باشم هم کلاسی های خوبی داشته باشم و دوستای خوبی پیدا کنم
کمکم کن این روزا در اینده واسم در از خاطره های قشنگ و آدمای موندنی باشه
مرسی به خاطر حضور همشگیت